حسرت
چشمان سبزش طراوت جنگل داشت، پوست گندمگونش هماهنگي جذابي با موهاي قهوه اي تيره اش ايجاد كرده بود و باعث ميشد در نگاه اول بسيار مغرور به نظر برسد .
قد متوسط و اندام زيبايش نشان از دختري 22 يا 23 ساله ميداد، ساكت كنار ريل خط آهن قطار شهر بازي ايستاده بود و با چشمان زيبايش، ناخودآگاه مسير حركت پسران و دختران خوش لباسي كه از مقابلش مي گذشتند را دنبال ميكرد .
شايد اگر هر كجاي ديگر بود همه نگاه ها را به خود جذب مي كرد ... آخر در يك كلام! دخترك زيبا بود.
اما چشمان سبز و گيرايش سرگرداني و نا اميدي خاصي را به بيننده الغاء مي كرد .
پسرم به خانه بازي رفته بود . من بيكار در كنار چنين دختر زيبائي عبور دختران و پسراني را شاهد بودم كه دست در دست هم به خوشي و بي خيالي در شهر بازي از مقابلمان مي گذشتند .
حسي ناشناخته مرا به سمت دخترك كشيد در مقابل اين حس ناشناخته كه انگار سگ هاري بود و رهايم نمي كرد تسليم شدم و ناگاه خود را در مقابلش يافتم. با لبخند زيبائي پاسخم گفت .
دخترك مثل بسياري ديگر از همكارانش خوب تعليم ديده بود! مي گفت كارفرمايش او و همه كارگران ديگر شهر بازي را بيمه كرده ، حقوق خوبي هم دريافت مي كند .
مي گفت بسياري از همكارانش دانشجو و در حال تحصيلند ، خودش فارغ التحصيل رشته مديريت بازرگاني بود كنجكاوي بيشتر من، ترديدهاي فراواني را براي دخترك به ارمغان آورده بود با ديدن كارت خبرنگاريم اين ترديد به حس اعتماد تبديل شد اما واقعيت را هرگز نگفت !
ميدانست گفتن حقيقت برايش گران تمام ميشود و منجر به اخراج از محل كاري كه در حقيقت محل كار نبود بلكه جائي بود براي استثمار او و بسياري ديگر از جوانان 19 تا 25 ساله مثل او زيبا ، خوش اندام با لباس فرم نارنجي و سياه كه در تهيه آن از سوي كارفرما هيچ سليقه زيبا پسندي را قانع نمي كرد .
پدرش كارمند جزء دولت بود و ديگر توان اداره 3 خواهر و برادرش را نداشت نمي خواست دوباره حس سربار خانواده بودن را تحمل كند .
آرزويش پس انداز پولي بود براي رفتن از وطنش وقتي به او گفتم همه جا آسمان همين رنگ است با لبخند تاسف باري گفت : ولي خارج از مرزهاي اين سرزمين تو ميداني اگر ظلمي رقم خورد طرف مقابلت هموطن و همزبان و هم مذهبت نيست شايد اينگونه راحت تر توانستي بي عدالتي را تحمل كني ...
صحبتهايش زيبا بود و دلنشين ، تلاش ميكرد از شغلي بگويد كه از نظر مالي تامينش می كرد.
مي گفت در شرايط كنوني جامعه دختري چون من بدون داشتن پارتي قادر به يافتن كاربهتري نيست مي گفت و تاكيد داشت از كار روزانه اش كه بي وقفه از ساعت 15 تا 1:30 دقيقه بامداد ادامه داشت راضي است هرچند در طول اين مدت طولاني حق نشستن و يا خوردن و آشاميدن ندارد و در هر حس و حالي كه هست بايد لبخند بزند لبخندي كه صورت و چشمانش زيبايش را بسيار زيباتر مي كرد .
اما چشمها هرگز دروغ نمي گويند ، اگر رمز و راز چشمها را بشناسيد ميتوانيد همه حقيقت را در آن بدون پرده پوشي به تماشا بنشينيد ، نگاهش ناخودآگاه به سمت دختران هم سن و سالي كشيده مي شد كه با دوستان خود به شهر بازي آمده بودند و تو حسرت را در نگاهش مي ديدي شايد اگر اين شغل را نداشت او هم اكنون با دوستي چون خودش زيبا دست در دست ، شانه به شانه زير گوش هم نجوا مي كردند و در حال قدم زدن به اوج لذت با هم بودن مي رسيدند لذت همراهي و همگامي در اوج جواني و نهايت زيبائي و بي خيالي .
راستي چه كسي ميگفت جوانان ما بي مسئوليت شده اند چه كسي ميگفت خانواده ديگر ارج و قربي ندارد و بزرگتر ها احترامشان را از دست داده اند.
شايد دليلش اينست: نسل قبل براي داشتن دنيائي بهتر براي آينده و آيندگاني كه امروز همين جوانان هستند تلاش نكرده و در واقع بدهكار ايناند.